نبودنت بهترين بهانه است براي اشک ريختن ...
ولي کاش بودي تا اشکهايم از شوق ديدارت سرازير ميشد ...
کاش بودي و دستهاي مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودنهايت ميشد ...
کاش بودي تا سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذاشتم
و دردهايم را به گوش تو ميرساندم... بدون تو عاشقي برايم عذاب است
ميدانم که نميداني بعد از تو ديگر قلبي براي عاشق شدن ندارم...
کاش ميدانستي که چقدر دوستت دارم و بيش از عشق بر تو عاشقم...
ميداني که اگر از کنارم بروي لحظه هاي زندگي برايم پر از درد و عذاب ميشود
ميدانم که نميداني بدون تو ديگربهانه اي نيست براي ادامه ي زندگي جزانتظار آمدنت ...
باران ببار
این خسته
این خشک
می شکندم.
چندی است
......
فصل بهار را
به رخم می کشند
ومن
حیران
که این با شکوه
یا که پر از شکوه
تا کجا می بردم
یا که
می کشاندم
کشان کشان

حریق خزان بود !!!
همه برگها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج باد!
و برگی که می سوخت
می ریخت
می مرد.
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد...
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس، از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگها می گذاشت.
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
وبرگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی ، که نفرین به پاییز می کرد........

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی؟
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟
به هر لب دعای تو ، فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان ، چرا دعا نمی کنی ؟
ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده یی
پرند خواب را زخود ، چرا جدا نمی کنی ؟
به قطره قطره اشک تو ، خدا نظاره میکند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟
سحر زباغ ناله ها ، گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟
ز اشک نقره فام خود ، به کیمیای نمیشب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟

کو یک خنده
یک تبسم زیبا ؟؟!!
یک صوت صادقانه
یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید ؟
با دسته های خنجرپیدا از آستین
لبخندها فریب
و مهربان صدایی اگر هست در زمین
سوز نوای زمزمه جویبارهاست..........
چند سخن از امام علی(ع)
جبران ضرری که از سکوت به تو میرسد آسانتر از جبران حرف نابجاست.
جرعه جرعه خشم خود را فرو ده...من شربتی با پایانی این همه شیرین وته مزه ای این همه گوارا ندیدم.
اگر از دوست جدا میشوی رشته ای از دوستی را بگذار بماند...تا اگر روزی خواست با همان رشته به دوستی برگردد.
به کسی علاقه مند نشو که هیچ از تو خوشش نمی آید...نشود که هر اندازه دلت میخواهد دوستی ادامه پیدا کند دوستت بخواهد که
دوستی تمام شود.
مطمئن ترین رشته ای که میتوانی بگیری رشته بین تو وخداست.
آدمی که به روزگار اعتماد کند روزگار به او خیانت میکند...
روزگار پیش چشم هرکه عزیزو بزرگ شود...همان روزگار او را کوچک و خوار میکند...
اگر میترسی در راهی گم شوی همان اول راه پا پس بکش ... چون در آستانه سرگردانی باز ایستادنو تامل بهتر است.
هر چه نمیدانی نگو...حتی اگر آنچه میدانی کم است.
خودت را عادت بده به صبوری ...به تحمل ناگواریها.
در رابطه با دیگران دل خودت را میزان قرار بده...هر چه نمیخواهی درباره ات بگویند...درباره کسی نگو.

(اما تو!......)
یاد داری که به من میگفتی:
هیچ کس،
حتی تو
من سخنهای تو باور کردم،
- اما تو...؟!

دوستی
دل من دیر زمانی است که می پندارد
- دوستی نیز گلی است:
- مثل نیلوفرو ناز
ساقه تردو ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته
بیازارد!
در زمینی که ضمیر منو توست
از نخستین دیدار
هر سخن ،هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگو باریست که میرویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدانگه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشدو بس
بی نیازت سازد ،از همه چیزو همه کس.

از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دورو تنها تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست
من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ها بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیروقتی غروب میشد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد...وقتی غروب میشد
کاش آن غروبها را از یاد برده بودم
رها زشاخه بر امواج بادها ميرفت
به رودها پيوست.....................
و روي رود روان رفت برگ مرگ انديش
به رود زمزمه گر گوش كن كه مي خواند
سرود رفتنو بر نگشتنها...

.jpg)
